محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

829

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كس فرستاد و از پنهانى زنى خواست كه نزد او فرستد ، هر كه باشد . شيرين را پرستارى سياه بود حجامت كردى اندر سراى و كنيزكان شيرين را حجامت كردى . پس شيرين آن سياه را پيش شهريار فرستاد . شهريار با وى گرد آمد و آن سياه حجّام بار گرفت . و گروهى گويند كه او را از بهر حجّامى فرستاده بود و گفته بود تا با او سخن نگويد تا شهريار نداند كه او زن است يا مرد . پس چون دست بر سر و گردن شهريار نهاد ، شهريار بدانست كه او زن است . پس شهريار دست به وى دراز كرد . چون شيرين بدانست ، آن كنيزك را به خانه باز داشت ، و او را پسرى آمد يزدجرد نام كرد و بفرمود تا او را از مداين بيرون بردند و به ديههاى سواد اندر بردند و دايگان بر او گماشت تا او را مىداشتند . چون پنج ساله شد او را به شيرين باز آوردند . شيرين او را در خانه پنهان همى داشت ، تا يك روز پرويز با شيرين حديث همى كرد ، پس گفت : به هرزه نسل خويش ببريدم و فرزندان را زنان ندادم و از آن حال پشيمان شدم . شيرين گفت : خواهى تا از نسل خويش پسرى بينى از آن پسران ؟ گفت : خواهم . يزدجرد را پيش كسرى آوردند ، پرويز گفت : اين پسر كيست ؟ گفت : اين پسر از پشت شهريار است و ليكن من او را پسر خود خوانده‌ام و از پنج سال باز او را مىپرورم . پرويز شادى كرد و او را بر كنار خويش نشاند و بنواخت و بسيار خواسته داد . پس آن سخن منجّمان ياد آمدش كه او را پسر پسرى بود و بر اندام وى نقصانى بود و ملك عجم بر دست او برود ، تافته شد ، پس شيرين را گفت : اين را برهنه كن تا همه اندام او را بنگرم . او را برهنه كرد و همه اندام او راست بود مگر دو كونهء چپ وى كمتر بود از آن راست گفت : اين است كه مرا از وى حذر بايد كردن . و او را اندر بود و خواست كه بر زمين زند ، شيرين از وى بستد و گفت : اگر ايزد تعالى قضايى كرده است تو باز نتوانى داشتن ، و باشد كه آنكه تو از وى مىترسى نه اين است . گفت : راست اين است ، اكنون اين را از پيش من ببر كه من هرگز نخواهم كه چشم من بر وى افتد . شيرين او را به سواد فرستاد . و پرويز كار بر آن پسران سختتر گرفت و موكّلان